5:00
چرا انقد این وبلاگو دوست دارم با این حال که رفتم اسباب کشی کردم میل برگشت دارم نمدونم
*´`*♥ این است محتویات ذهن اشفته ی من ♥*´`*
چرا انقد این وبلاگو دوست دارم با این حال که رفتم اسباب کشی کردم میل برگشت دارم نمدونم
راستش این چند روزه خیلی قاطیم ام
یه موقع هایی از همه طرف تحت فشاری.حوصله کسی و نداری اما خوب خدا خیلی مهربونه مهربونیشو بارها حس کردم.هرکی یه جور ابراز احساسات میکنه . بادعا.با عشق....خدام به هر کسی یه جوری محبت میکنه که طرف دوست داره.
شاید مسخره بیاد به نظر خیلی ها اما امروز بعد تموم ناراحتی هایی که داشتم با اس ام اس و بعدشم زنگ یه نفر شدیدا شاد شدم
اید صحبتم 1 دقیقه نشد اما شاد شدم.انرژی گرفتم بعضی ها رو از اون لحظه اول شدید میشه دوست داشت.که واسه من تعدادشون کمه.خیلی خوشحالم که همچین ادم بزرگی 
دارم به یه اهنگ گوش میدم از ته دلم حسش میکنم.یه حس خو.انگار منو میبره به یه دالان پر تمام خاطرات قشنگ بچگی.انگار تو یه رویای دوسش دارم.بعضی موقع با فیلما و اهنگ ها زندگی میکنم.از دنیا واقعی و بدی هاش جدا میشم.
وای یه لحظه جودی م یه لحظه سیندرلا
به لحظه هایدی.با کلاه قرمزی
میخندی با اسی پولیکا شنیدن شاد(زیزی گولو)اون موقع ها ادم یادش میره کجای این دنیاست چه غم ها و نگرانی هایی داره
وقتی یه اهنگ رو دوست دارم انقد گوش میدم تا سیراب شم.الان یه حالت خاصی دارم نمدونم چرا نمیتونم بخندونمتون
بخندین
بذارید سعی کنم . نتیجه خنده هاتونو بگید
خوب بذار ببینم یادمه دوران دبیرستانم که همین پارسال چارسالا بود کلی بساط ساندیویچ خوری داشتیم زنگ ورزش
یه روز زنگ زدیم هایدا.مدیره هم گیر
از اونا که دندوناشو سالی یه بار نمیشست
خلاصه اقا به ساندیویچ گرفتن ما گیر میداد زنگ زدیم هایدا رو اوردن
اقا بچه ها کلید که نیلو برو تو بگیر
من
باشه
رفتم دمه در
من گرفتم اومدم که ییهو دیدم مدیر گفکی اینا رو داد
من:داشتم میگفتم یارو از هایدا بود که
بچه ها گفتن بگو مامانم بوده منم اغفال شدم گفتم مامانم بود
که ییهو مدیر که یارو رو دیده بود گفت:
طرف مامانت بود؟
بیچاره مننننننننننننننننننننننننننن